پل کلی : ۵ موردی که باید درباره نقاش آلمانی -سوئیس بدانید

پاول کله (متولد  ۱۸ دسامبر ۱۸۷۹ – درگذشته ی ۲۹ ژوئن ۱۹۴۰) نقاش سویسی با ملیت آلمانی بود؛ و در کارش از سبک های مختلف هنری، از جمله؛ هیجان نمایی (اکسپرسیونیسم)، کوبیسم و سورئالیسم تأثیر گرفت. او و دوست روسی نقاش اش،واسیلی کاندینسکی شهرت فراوانی را همچنین به خاطر تدریس در مدرسهٔ هنر و معماری باوهاوس کسب کردند.

او می‌کوشید حالت‌های متغیر روانی را که از کل تجربه «خود» با جهان ناشی می‌شود، از طریق تصویرهایش انتقال دهد. اصول هنر و آموزش کله، به‌روشنی، در قیاس استعاری او از هنرمند و تنه درخت بیان شده‌اند؛ الگوی رشد، همانا الگوی طبیعت (یعنی سرچشمه صور و انگارهای هنرمند) است. این طرح کلی در رشد شاخه‌ها و غنچه‌ها انعکاس می‌یابد؛ ولی در شکوفایی نهایی (که اثر هنری است)، صورت طبیعت به‌واسطه غنای استعدادهای ذهنی هنرمند تغییر می‌کند. بدیهه‌سازی، در این میان، اهمیتی بسیار دارد: اثر هنری، به روال کار کودکان، در روندی خود به‌خودی شکل می‌گیرد؛ یعنی هنرمند فقط ناهشیارانه هادی آن است.

  1. او تقریبا موسیقی را پیش از نقاشی انتخاب کرد.

او از دو نوازنده آموزش دیده است ,کلی یک ویولنیست با استعداد بود که گاه در ۲۰ سالگی در ارکستر سمفونیک “برن” موسیقی زیبا اجرا کرد.

او در ابتدا با در نظر گرفتن دانشنامه بریتانیکا، درگیر شدن در حرفه ای موسیقی بود، هرچند او از سنین نوجوانی به بررسی انواع مختلف هنر – از جمله شعر و نمایشنامه نویس پرداخت.

کلی در آکادمی مونیخ قبل از سفر به ایتالیا آموزش دیده است، که بعد از آن ذهن خود را به سایر اشکال هنر باز کرد.

او استعداد خود را برای کاریکاتور توسعه داد، که از این طریق نخستین کار خود را شروع کرد. اولین مجموعه ای از طرح های طنزآمیز او “اختراعات” نام دارد.پ

 

  1. او در آلمان به موفقیت رسید، اما وقتی که هیتلر به قدرت رسید، مجبور به ترک شد.

 

او تصاوير را برای کانديد والتر در ۱۹۱۱-۱۹۱۲ تهيه کرد.

کلی به پاریس سفر کرد و هنر بیشتر هنرمندان برجسته و امپرسیونیست و بعد از امپرسیونیست مانند Paul Cézanne و Vincent van Gogh را آموخت. او به عضو Der Blaue Reiter، گروهی از هنرمندانی که توسط واسلی کانینسکی نقاش روسی ساخته شده بود، عضو شد.

اول کله به شدت تحت تأثیر تجربه‌های کوبیست‌ها قرار گرفت که در سال ۱۹۱۲ در پاریس فرصت آشناییشان را پیدا کرده بود. به نظر او این تجربه‌ها، بیش از راهیابی به شیوه‌های جدید بازنمایی واقعیت، راه دست یابی به امکانات نوین بازی با فرم‌ها را نشان می‌داد.

در باوهاس (۱۹۲۰–۱۹۳۱)، و سپس در «هنرکده دوسلدُرف» (۱۹۳۱–۱۹۳۳) به تدریس پرداخت. با وسیلی کاندینسکی، آلکسی یاولنسکی و لیونل فاینینگر، گروه چهار آبیفام را تشکیل داد (۱۹۲۴). نازی‌ها او را از کار بازداشتند، و آثارش را از موزه‌ها حذف کردند. به سوئیس بازگشت (۱۹۳۴). او در کار تعلیم بسیار جدی و پرشور بود. «دفتر طراحی آموزشی» و نوشته‌های نظری‌اش زمینه‌ساز روش‌های نوین آموزش هنر بوده‌اند.

 

  1. جنگ جهانی اول بر روی اثر او تاثیر گذاشته است

 

گرچه او یک شهروند آلمانی بود، اما کله به دلیل وضعیت او به عنوان یک هنرمند معاف از جنگ بود.

او در طول جنگ جهانی اول در بایرن ایجاد شد و در پایان جنگ در سال ۱۹۱۸ احساس خوش بینی سیاسی را احساس کرد.

تمایل کله نسبت به تحریک و طنز در کار او شدیدتر شد و تولیدات غریب تر او شروع به فروش کرد.

 

  1. او یک بار موجب عدم اعتماد به نفس شدید شد.

 

در حالی که او به عنوان یک هنرمند ماهر قادر به تسلط بر طیف گسترده ای از سبک ها، با چشم تیز برای رنگ ها به یاد می آورد، کله همیشه در توانایی های خود را به عنوان یک نقاش مطمئن نیست.

نیویورک تایمز در سال ۱۹۸۷ نوشت: “کله” در طی سفر به تونس ظاهر شد و در آنجا به یاد “رنگ آبرنگ که در آن رنگ خالص و پر جنب و جوش به عنوان یک شریک برابر با خط کار می کرد” یاد گرفت.

خود نقاش این تغییرات را یادداشت کرد و در یک دفتر خاطرات نوشت: “رنگ من را گرفته است؛ دیگر من مجبور نیستم دنبالش بگردم، می دانم که آن را برای همیشه نگه داشته ام … رنگ و من یکی هستند. من یک نقاش هستم.”

 

  1. او یک هنرمند پرشکوه بود – و کمی از بی رحم

 

کله، که در سال ۱۹۴۰ درگذشت پس از بیماری که در حال حاضر به عنوان اسکلرودرم شناخته می شود، حدود ۹۰۰۰ اثر در طول حرفه اش تولید کرده است.

 

در حالی که او از چندین جریان هنری آموخته است، نقاش به هیچکدام از آنها تعلق ندارد و با سبک های مختلف و تکنیک های مختلف برای ایجاد سبک شخصی اش آزمایش می کند

 

و رنگ را نیروی عاطفی، و خط را تعیین‌کننده عمل نقاشی می‌دانست؛ و در آثارش از وسایل هنری مختلف و قالب مختلط بهره می‌گرفت.

پاول کله، هیچ‌گاه، به بازآفرینی جهان برونی نمی‌پرداخت؛ ولی برطبیعت، هم‌چون سرمشقی برای سازماندهی عناصر صوری هنر، تکیه می‌کرد. او به منظور ارائه تصویرهای ذهنی، خویشتن را یک‌سره به قدرت القائی عناصر تصویری می‌سپرد. هم‌چون کودکان، تصویر را بدون هیچ مقصود معین آغاز می‌کرد.

در جریان عمل نقاشی، خاطره یا تداعی یا چیز بازشناختی رخ می‌نمودند. به سخن دیگر، هویت کنش تصویری با تجربه‌ای عینی یا انگاری ذهنی معین می‌شد. تصویر پدید شده، گاه ممکن بود با عنوانی استعاری معنای مضاعف شاعرانه یا فلسفی نیز به‌خود گیرد

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *